فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۳۵


فیه ما فیه مولانا نسخه موزه قونیه صفحه ۳۵

 

 

 

بدهم. گفتند فرما. گفت مکاری من بود دو گاو سیاه داشت اکنون همچنين بر این مثال است. خلق

گویند که فلان دوست را دیدیم و می شناسیم و هر نشانی که دهند در حقیقت همچنان باشد

که حکایت آن دو گاو سیاه داده باشد آن نشان او نباشد و آن نشان او نباشد آن نشان به هیچ کاری نیاید اکنون

از نیک و بد آدمی می باید گذشتن و فرو رفتن در ذات او که چه ذات و چه گوهر دارد که دیدن

و دانستن آن است. عجبم می آید از مردمان که گویند که اولیا و عاشقان به عالم بیچون که او را جای

نیست و مکان نیست و صورت نیست و بیچون و چگونه است چگونه عشق بازی می کنند و مدد

و قوّت می گيرند و متأثر می شوند؟ آخر شب وروز در آنند. این شخصی که شخصی را دوست می دارد و از او

مدد می گيرد، آخر این مدد از لطف و احسان و علم و ذکر و فکر او و از شادی و غم او می گيرد و این جمله

در عالم لامکان است و او دم به دم از این معانی مدد می گيرد و متأثّر می شود. عجبش نمی آید و عجبش

می آید که به عالم لامکان چون عاشق شوند و از وی چون مدد گيرند. حکیمی منکر می بود این معنی را

روزی رنجور شد و از دست رفت و رنج او دراز کشید، حکیمی الهی به زیارت او رفت گفت آخرچه

می طلبی؟ گفت صحّت. گفت صورت این صحّت را بگو که چگونه است تا حاصل کنم. گفت صحّت صورتی ندارد

گفت چون صورتی ندارد او همچون است چونش می طلبی؟ گفت آخر بگو که صحّت چیست؟ گفت این می دانم که

چون صحّت بیاید قوّتم حاصل می شود و فربه می شوم و سرخ و سپید می گردم و تازه و شکفته

می گردم. گفت من از تو نفس صحّت می پرسم ذات صحّت چه چیزست؟ گفت نمی دانم، بی چون است. گفت اگر

مسلمان شوی و از مذهب اوّل بازگردی تو را معالجه کنم و تندرست کنم و صحّت را به تو رسانم.

به مصطفی صلی الله علیه و سلم سؤال کردند که هر چند که این معانی بی چونند اما به واسطۀ صورت


اشتراك گذاري:      فيسبوك -  تويتر -  لينكدين -  گوگل پلاس